تا ساحل چشمان تو تكثير شديم
گفتند غروب جمعه خواهي آمد
آنقدر نيامدي كه ما پير شديم
انکه دائم هوس سوختن ما میکرد/کاش می امد و از دور تماشا می کرد
تا ساحل چشمان تو تكثير شديم
گفتند غروب جمعه خواهي آمد
آنقدر نيامدي كه ما پير شديم
لطفا به ادرس جدید سری بزنید
فضای اشیانه را پر از ترانه می کنم
یکی سوال می کند به خاطر چه زنده ای
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
(برای او که قلبم برای بودنش می تپد)
بهشت زندگانی را صفا تو
غم پنهان خود را با که گویم
تو با من بی من و من بی تو با تو
حسین بر چهره جان اب و رنگ است
هر ان دل در عزای او نسوزد
تصور کن که ان دل نیست سنگ است
اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم .....
چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم
يا من برسم به يار و يا يار به من ...
يا هردو بميريم و به پايان برسيم
در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود
ميشود حتي براي ديدن پروانه ها
شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسيم
ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود
و رنگ پر امید و عشق بازی ها
و ان باد و نسیم خشک و پر معنا
مرا ارام می خواند
مرا در اوج رنگ زرد و پر اهنگ
در ان زیبایی دنیای پر اژنگ
فرو خورده است
در این دنیا فقط زرد است که معنای جهان را خوب می فهمد
در این دنیا فقط پاییز حکمش را به مردانش
فرو بسته است
به یاد اور
در این دنیا فقط زرد است
که دنیا را به رنگ دیگری هرگز نمی بخشد
من امشب غرق در زردم
من امشب عشق را در رنگ زرد و فصل پاییز و تمام زردها و زرد بازی ها رها کردم
به یاد اور که این دنیا
فقط زرد است که هرگز عشق را پایان نمی بخشد
نه رنگ نا امیدی بود نه رنگ نا امیدی ها
امیدت را فقط زر کن
نه رنگ ابی دریا
به یاد اور فقط زرد است
تمام عشق ها و عشق بازی ها و دنیای درون و بیرونت فقط زرد است
(از این به بعد همه شعرا مال خودمه)
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟
پیله ات را بگشا ...
تو به اندازه یک پروانه زیبایی...
۱۶ مهر تولدمه....
تبعیدی فصل شوم و دردم کردی
من چشم و چراغ این و ان بودم و تو
انگشت نما و کوچه گردم کردی
تا که زيبا را کشم بر هر چه زشت....
کاش مي شد روي اين رنگين کمان ...
مي نوشتم تا ابد با من بمان
در سینه من فرصت عشق دگری نیست
بعد از تو دلم عرصه تکرار بلا بود
اری دگر از عشق در اینجا خبری نیست
میلاد گل نرگس را به همه شیعیان و منتظران ظهورش تبریک میگویم
خورشید روی زمین افتاده بود .نای حرکت نداشت نه می توانست بالا برود و نه ... اما نه تقلایی برای پایین رفتن نداشت از اینکه باید جای خودش را به شب می داد عسودیش می شد همه او را می دیدند که دارد جان می دهد و این حسادتش را بیشتر می کرد . اینجا دیگر کوهی نبود که خود را پشت ان پنهان کند .گل افتاب گردان نیز با حالتی ملتمسانه به او نگاه می کرد انگار او هم از اینکه خورشید داشت می رفت خوشحال نبود . ناگهان شیطونی ستاره شب گل کرد و چشمکی به گل تقدیم کرد . گل افتاب گردان سرش را پایین انداخت به رسم وفا داری تا خیانت نکرده باشد . گل افتاب گردان منتظر بود تا او دوباره برگردد .فردا او دوباره بر خواهد گشت.
زیر پلکت سایه بانم می دهی؟
سوختم ایا پناهم می دهی؟
اتشی افتاده بر جان دلم
قطره ابی بر لبانم می دهی؟
میهمان جان جانان گر شوم
میزبانی را نشانم می دهی؟
تا بیاسایم دمی در پای عشق
زیر چترت سایه بانم می دهی؟
ای جواب پرسش بی پاسخم
عشق را ایا نشانم می دهی؟/
زیر باران نگاهت مرده ام
مرده ام ایا تو جانم می دهی؟
من گدای کوی دیدار تو ام
رخصت دیدار انم می دهی ؟
من همین دل داده دیوانه ام
یک دل بس مهربانم می دهی؟
بی تو من یک تل از خاکسترم
مرده ام روح و روانم می دهی؟
گر به کوی دوستی مهمان شوم
میزبانی را نشانم می دهی؟
تشنه مهرو محبت های تو
شادکامی توامانم می دهی؟
سفره عشق تو را گم کرده ام
از تو می خواهم تو خوانم می دهی؟
گر سخن از عاشقی اید میان
عشق بازی را نشانم می دهی؟
رفتنی هستم اگر باز کنی راه مرا
رفتم اما نرسیدم به تو دریا نشدم
ماندی اما نرساندی به خدا اه مرا
تو فقط پلک بزن کار تو جاری شدن است
بغض اگر هست فشرده است گلوگاه مرا
باز هم پلگ بزن چشم تو لحنش ابی است
نقل کن در همه جا قصه کوتاه مرا
خاطرم نیست به چشم تو چه شعری زیباست
کمی اواز بخوان گریه دلخواه مرا
شب خ.بی است هوا طعم قشنگی دارد
نی بزن باز که بد مست کنی ماه مرا
من برگشتم
همین روزا منتظر یه اپ قشنگ باشین
یا حق
یعنی دارم میرم مسابقه
همتون برام دعا کنید![]()
![]()
![]()
خیلی گرفته ای خبری باز هست ابر
بر روی شانه های من احساس مبهمی است
ترسی عجیب در دلم افتاده است ابر
بغضی شکست و گونه اینه سرخ شد
یکباره بخت روشن من چشم بست ابر
من ماندم و سکوت و غم عاشقا نه ها
با باوری به مبهمی دور دست ابر
وقتی که دیدم اشک من به چشم تو حلقه زد
من هم درست مثل تو بغضم شکست ابر
زندگی چون گل سرخی است
پر از خارو پر از برگ و پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
خار و عطرو گل برگ
همه همسایه دیوار به ویوار همند
بازیچه دست یار بودن عشق است
در پنجه غم شکار بودن عشق است
در محکمه ای که یار باشد قاضی
محکوم طناب دار بودن عشق است
من ديدم ، عابري دعا ميخريد
و ثروت ميفروخت
من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد !
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم
بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبد شكافي كند، من به آن مشكوكم
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند
عبور هر گونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم
كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانيد
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد
كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند بايد هم قد باشند
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد
در مجلس ختم من حتما گاز اشك آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند
از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضور يابم قبلا پوزش ميطلبم
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون من به صابون و پودر حساسيت دارم
چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم ، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند
راستش نمی دونم چی بنویسم که ارزش خوندن داشته باشه
خوب شما ها بگین از همین الان :
قشنگترین جمله ای که تا حالا شنیدین هر کی هم اول بشه جایزه داره ها....
این یکی مال نیلوفره:(نیلوفر غدا حاضره...)